**تیمورتاش وزیر دربار رضا خان پهلوی
مقدمه: کم نیستند کسانی که از کشته گان بر سر قدرت در دوران “رضاخان پهلوی” فقط یک نفر را بیاد دارند ,و او “تیمورتاش” است. آیا می توان او را چنانکه دوستدارانش اعتقاد دارند از قربانیان تجدد به حساب آورد؟ یا از آنها که در بازی قدرت سر باختند -چنان که طرفداران پهلوی می گفتند- و با باید او را قربانی دسیسهء بیگانگان دید چنان که اسناد می گوید و او را در زمرهء کسانی قرار میدهد که جان بر سر نفت گذاشتند.
وی فرزند “کریمداد خان معزز الملک” از کدخدایان ایل شادلو و پیشکار رییس ایل بود.پدرش در سن پانزده سالگی عبدالحسین را با خود به قفقاز برد و به “نصیر اف”بازرگان قفقازی و دوست نزدیک خود که , در آن شهر دستگاه و دفتری مفصل داشت سپرد تا زبان روسی بیاموزد و برای سفر به سن پطرزبورک رویایی آماده شود. یکسال بعد“نصیر اف” در زمانی که ایران در گیر انقلاب مشروطه بود به “کریمداد خان” اطلاع داد که وقت فرستادن عبدالحسین خان به سن پطرزبورک فرا رسیده است. در سن پطرز بورک تحت کفالت “پرنس ارفع” سفیر وقت ایران قرار گرفت. در آن زمان کمتر کسی حدس میزد که جانشین “پرنس ارفع “ناگزیر خواهد شد او را به کار در سفارت دعوت کند تا از طریق او با اشراف روس نزدیک شود. بعد از ورود به روسیهء تزاری عبدالحسین خان با اجازه مخصوصی که امپراتور روسیه به تقاضای “پرنس ارفع” صادر کرده بود وارد مدرسه ی نظامی نیکلا شد و همدم فرزندان ژنرالها ,شاهزادگان و اشراف گردید. او برای نفوذ در خانواده های اشرافی دربار روسیه فقط یکسال فرصت لازم داشت. در این فاصله چنان در خرج پول گشاده دستی میکرد که فریاد “کریمداد خان” بلند بود. عبدالحسین چاره ای نداشت جز آنکه بخش عمده هزینه ی خود را از راه ربودن دل زنهای اشراف و شاهزادگان تامین کند. بعد از شروع همکاری با سفارت ایران نام “خان نردینسکی “را برای خود برگزید. بهانه اش این بود که “عبدالحسین خان فرزند معزز الملک” برای روسها ثقیل ونامانوس است. نردینسکی نامی بود که از زادگاهش “نردین” به عاریت گرفته بود .این نام در روسیه جلوه ای اشرافی داشت.
.در سن 25 سالگی پیشنهاد مدیر “مدرسه ی نظامی نیکلا ” مبنی بر ورود به ارتش روسیه با درجه ی سروانی را رد کرد ,برای این کار باید از ایران دل میپوشید. در حالی که هرچه میگذشت در عشق به وطن متعصب تر میشد. بعد از بازگشت به ایران به عنوان مترجم روسی در اداره ی روس وزارت امور خارجه مشغول به کار شد. ولی بعد از مدت کوتاهی در پی اختلاف با وزیر امور خارجهء وقت “حسین خان معین الوزاره “ این وزارت خانه را ترک کرد. تهران را ترک کرد و راهی خراسان شد.از سوی پدرش که حاکم سبزوار شده بود حکومت بلوک جوین را بدست آورد , در سن 26 سالگی قدرت و کاردانی خود را در حکومت -گرچه در منطقه ای کوچک- به نمایش گذاشت. بعد از سقوط “محمد علی شاه” به عنوان نماینده ی سبزوار به مجلس(مجلس دوم) راه یافت و با وجود سن کم و سیاستمداران بزرگ آن زمان عضو هیات راییسهء مجلس و مخبر کمسیون نظام گشت. بعد از انحلال مجلس (در پی اختلاف شدید با دولت “صمصام السلطنه”) با عنوان فرمانده قشون خراسان _با لقب تازه “سردار معظم”- مشغول بکار گردید. در هنگام تشکیل مجلس سوم نیز به عنوان وکیل خراسان انتخاب گردید. در هنگام عضویت در همین مجلس نیز عضو کمسیون میکس(مختلط) گردید . بعد از تعطیل شدن دوره ی سوم مجلس از طرف دولت نوپای “وثوق الدوله” به عنوان حاکم گیلان منصوب شد. در این هنگام “میرزا کوچک خان” جنگلی نهضت جنگل را در گیلان بر پا داشته بود و با نفوذ بیگانگان در ایران مخالف بود. “وثوق الدوله”ء با تجربه با این حرکت او را در مقابل “میرزا کوچک خان” قرار داد. به دام افتادن “دکتر حشمت طالقانی” از سران نهضت جنگل و اعدام او در همین دوران به نام او نوشته شد. بعدها هر چه کوشید تا خود را از ز یر بار این اتهام بیرون آورد ممکن نشد. بعد از سقوط دولت “وثوق الدوله” و کودتای سوم اسفند 1229 با نقشهء “ژنرال آیرون ساید “و به سرکردگی “سید ضیاء” و “رضا خان سواد کوهی”(رضا شاه پهلوی) و شنیدن خبر بازداشت سرمایه داران و اشراف جانب احتیاط را گرفت . در روز اول فروردین چون هر سال, سلام خاص نوروز در کاخ گلستان برپا گردید و او به عنوان نمایندهء مجلس چهارم که دایر نبود دعوت داشت. در این مراسم “سردار معظم “نتوانست زبان خود را نگه دارد و در گفتگو با “نورمان “ کاردار سفارت انگلیس , دولت “سید ضیاء” را ناپایدار خواند و آشکارا در صدد بر امد که به “نورمان” بفهماند اگر لندن میخواهد در ایران تحول ایجاد کند او خود بهتر میتواند چنین دولتی را تشکیل دهد. خبر این گفتگو به “سید ضیاء “رسید و غروب همان روز چهار مامور به در خانهء “سردار معظم” رفتند و او را پیاده از خانه اش به عشرت آباد بردند تا در کنار دیگر رجال سیاسی زندانی “سید ضیاء” گردد. یک هفته بعد با شفاعت “نظم الملک” به کاشان تبعید شد و دو ماه بعدی را در کاشان گذراند. با سرنگون شدن کابینهء “سید ضیاء” و روی کار آمدن دولت “قوام السلطنه” خود را به تهران رساند . این بار گستاخ تر و جدی تر از پیش به کار سیاست افتاد. با گشوده شدن مجلس چهارم نیابت مجلس را بدست اورد و با استفاده از نفوذ خود هم پیمان خود (در برابر انگلیس) سید حسن مدرس را به نیابت دومی مجلس رساند. با روی کار آمدن دولت “مشیر الدوله” به عنوان وزیر عدلیه وارد کابینه شد ,علت انتخاب او این بود که “مشیرالدوله” میخواست محاکم قضایی را تابع قانون مدنی کند و از چنگ روحانیون به در اورد , پس نیاز به شخصیت سیاست باز و سخندانی چون “سردار مغظم” داشت که این کار را به انجام برساند. اما کابینه ی “مشیرالدوله” چند ماهی بعد با کارشکنی های “سردار سپه” (رضا خان پهلوی)سقوط کرد و اکثریت مجلس “قوام السلطنه” را به صدارت گماردند , چون قوی تر از او کسی برای جلوگیری از زیاده خواهی های “سردار سپه” ( رضا خان پهلوی ) نداشتند. “سردار معظم” دیگر مجلس را برای خود کوچک میدید پس حکومت کرمان و بلوچستان را برگزید و راهی کرمان گشت. مجلس پنجم که افتتاح گردید به عنوان وکیل نیشاپور به آن راه یافت. در این هنگام “احمد شاه” در فرنگ بود و “سردار سپه” نخست وزیر. “سردار معظم” میدانست که برای “احمد شاه” بازگشتی در کار نیست پس به صف هواداران “سردار سپه” درآمد. “رضا خان “ او را به عنوان وزیر فواید عامه و تجارت وارد کابینه ی خود کرد. حوادثی که از آن پس رخ داد آشکار ساخت که “سردار معظم” یکی از کسانی بود که “سردار سپه” اول بار فکر خود را برای بدست آوردن سلطنت با او در میان گذاشت. از آن پس بود که “سردار معظم” موتور ماشینی شد که میبایست قزاق سواد کوهی را در اذر 1304 به سلطنت برساند. یک هفته بعد از به سلطنت رسیدن “رضا شاه پهلوی” او به منظور خود رسید و رییس دربار پهلوی شد .عملا مقتدر ترین فرد بعد از شاه. او به زودی نام خود را به “تیمورتاش” تغییر داد , از به کار بردن اسم کوچک خود (غلام حسین) برای گریز از لغات عربی پرهیز داشت. و برای شاه نیز او نام فامیل پهلوی برگزید . سرانجام وقتی تاجی را که به سلیقه ی خود برای “رضا خان” ساخته بود در دست گرفت و به سوی کاخ گلستان به راه افتاد تا “رضاخان” با گذاشتن آن بر سر خود شاه شود از سوی خانواده ی قاجار متهم ردیف اول محسوب می شد.
*** تیمورتاش وزیر دربار رضاخان پهلوی حامل تاج پادشاهی
“تيمورتاش” درست انتخاب شده بود . وزارت دربار پهلوي براي او مناسبترين مقام بود , چرا که “سردار سپه” خانواده و دور و بريهايش که با او وارد کاخهاي سلطنتي شده بودند از اداب و تعليم و تربيت اشرافي بي بهره بودند و از سوي ديگر “رضا خان” نه اطلاعي از دموکراسي و قانون داشت و نه اعتقادي به آن , بنابراين دولت و مجلس بازيچه اش بودند. حتي نخست وزير هم با وجود او معنايي نداشت. پس تمام اين قدرت در دربار جمع مي شد و “تيمورتاش” هم بالاي سر اين دربار نشسته بود و سلسلهء پهلوي را شکل ميداد. دوره ي پنجم مجلس از وکيلاني پر شد که همه را تيمورپاش تصويب کرده بود. هنوز “رضا شاه” کاملا در جاي خود مستقر نشده بود که “تيمورتاش” با سفري به مسکو خود را در راهي انداخت که دام مرگ او بود. حکومت سوسياليستي که فهميده بود بر روي کار آمدن “رضا خان” ادامه طرح انگليس مبني بر استقرار حکومتهاي ضد کمونيست در حاشيه ي شوروي است , به بهانه ي قرارداد دوستي و تامين ايران و ترکيه مرزهاي خود را بر روي تجار ايراني بست و اولين بحران را براي حکومت نوپاي پهلوي درست کرد. شاه دولت را نديده گرفت و وزير دربار را براي حل مشکل به مسکو فرستاد. جايي که “تيمورتاش” هم زبانشان را ميدانست و هم با خلقياتشان آشنا بود. اکنون حکومت سوسياليستي جاي امپراتوري را گرفته بود و به دنبال ياراني در فراسوي مرزهاي خود ميگشت.“تيمورتاش” آنکس بود که با ياران “لنين” گفتگوها کرد و از آنجا به به آنکارا رفت و در گفتگو با “آتاتورک” پيمان سه جانبه ايران ترکيه و شوروي را بست. سياست خارجي و اداره آن که “تيمورتاش” به سادگي بدست آورده بود زمينه ي خطرناکي محسوب ميشد. “رضا خان” به شدت به خارجي ها بدگمان بود و هرکس که در اين وادي پا ميگذاشت در خطر بود و “تيمور تاش” از سر غرور اين خطر را نديد. “رضا شاه” به او ميگفت من قشون را اداره ميکنم و تو کشور را. جز ما کسي نيست و خطاب به ديگران ميگفت نظر تيمور نظر من است. و اين حکايت تا شش سال ادامه داشت. “رضا شاه” تلاش خود را مصروف ارتش و تامين امنيت کشور ميکرد و وزارت خارجه و امور اقتصادي هم زير نظر “تيمورتاش” بود. در اين ميان “تيمورتاش” بيشتر با روحانيون درگير بود و در پشت سر شمشير رضا شاه را عليه نفوذ روحانيون -که بزرگترين سد عليه تجدد بودند-تيز ميکرد. تغيير لباس ,تاسيس دانشگاه , اعزام محصلين به خارج , محدود کردن فعاليت روحانيون , بر سر کار اوردن گروهي از تکنوکراتها و تحصيلکرده هاي غرب , بيرون راندن رجال سابق ,همه و همه از فعاليتهاي “تيمورتاش” بود که , با نيرويي فوق العاده کار ميکرد و مملکت را بسويي که ميخواست ميگرداند. چهار سال از سلطنت “رضا شاه” گذشته بود که او به فکر آيندهء سلطنت خود افتاد. فرستادن وليعهد به خارج فکري بود “تيمورتاش” مطرح کرد . از روزي که رضا شاه بر تخت نشست چون هميشه کارهايي در سر داشت که براي انجام انها به پول احتياج داشت و نبود , نسبت به سهم و عايدي ايران از نفت جنوب گلايه داشت ولي انگليسيها راه نميدادند. حالا “تيمورتاش” وظيفه داشت اين مشکل را حل کند. او مي پنداشت در اين صحنه هم سربلند ميشود. نميدانست در اين وادي با انگليشيهاي حيله گر طرف ميشود که تمام حرکات تهران را زير نظر دارند. “تيمورتاش” , وليعهد را در سوييس به مدرسه گذارد و خود به لندن رفت. در اولين دور مذاکرات با رئیس شرکت نفت ايران و انگليس با درايت و فراست تمام مطالبات ايران را پيش کشيد. انگليسيها مذاکره گري چربدست ديدند و به وقت کشي افتادند. “تيمورتاش” يک ماهي به فرانسه و سوييس رفت و با متخصصان نفتي به گفتگو نشست. يا قصد آنرا داشت که ديگران را به ايران بکشاند و یا مي خواست انگليسي ها را بترساند. هرچه بود اثر کرد. بازهم باب مذاکره با انگليسيها باز شد و چون اين بار نيز تيمورتاش سماجت کرد , داستان گردش ديگري پيدا کرد. تايمز لندن مقاله اي مشهور نوشت و در آن “تيمورتاش” را جوان و قدرتمند و همه کاره ي ايران توصيف کرد و “رضا شاه” را پيرمردي شکسته و فرتوت , که اگر بميرد اختيارات بر عهده ي شوراي سلطنتي خواهد افتاد که رياست آن با ” تيمورتاش” خواهد بود . اين سفر طولاني به دوستي او با شاه بدگمان و دهن بين پايان داد. به خصوص وقتي در سر راه توقفي در مسکو کرد و خواست روسها را هم به دادن پيشنهادات بهتري براي نفت ايران برانگيزد. سرانجام وقتي که وارد ايرن شد خود فهميد که ان آدمي نيست که رفته بود. حادثه اي که تا سالها پس از آن آشکار نشد حرکتي بود که “سرجان کدمن” (رئيس شرکت نفت ايران و انگليس)انجام داد. او به تهران آمد و مذاکرات نيمه کاره اروپا را با “تيمورتاش” از سر گرفت و بازهم توافق حاصل نشد.“سرجان کدمن” روزي که در کار رفتن بود به درخواست خود به ملاقات آخر با “رضاشاه” رفت. در اين ديدار “دکتر يانگ” پزشک فارسي دان را که در حقيقت يک افسر ضد اطلاعات بود با خود همراه برد. اين گفتگو در ظاهر به توافق رسيد. اما در حالي که کسي جز آندو در اتاق نبود, آن افسر ماموريت خود را براي “رضاشاه” فاش کرد و گفت به دستور دربار بريتانيا مامور است که اطلاعاتي را که حتي از متحدان انگلستان مخفي مانده براي شاه ايران فاش کند. او ادعا کرد که اين اطلاعات از منشي “استالین” به نام “(باژانف)” بدست امده که به غرب گريخته و بر اساس آن , فهرست جاسوسان و همکاران شوروي در ايران کشف شده و در اين ميان نام “تيمورتاش” و “خاقاني” مدير دفتر رمز نخست وزيري را به عنوان ماموران دولت کمونيستي به رضاشاه داد و اين تير خلاص بود. “خاقاني” چند روز بعد دستگير و به جرم جاسوسي اعدام شد. مدتي بعد با يک خط خبر که در روزنامه ها آمد “تيمورتاش” مقتدرترين شخص در سلطنت پهلوي نيز خانه نشين شد . علاوه بر سفارت انگليس افراد مشهور به داشتن ارتباط با آن سفارت (“تقي زاده” , “فروغي” و “نواب”) نيز عليه او در کار بودند و موثر تر از همهء اينها “سرلشگر آيرم” بود که , براي تنها ماندن با شاه فقط “تيمورتاش” را سد راه خود مي ديد. “آيرم” به جهت نقص عضو از طبيعي ترين خصوصيات مردانه محروم بود و نسبت به خوشگراني هاي “تيمورتاش” و روابط گسترده و پايان ناپذيرش با زنان عقده اي آشکار داشت. گزارشهاي او در گوش ديکتاتوري که نگران سلطنت فرزند نوجوانش بود اثر مي کرد و سرانجام نيز “تيمورتاش” را به جرم اختلاس به گوشه ي زندان انداخت. به دستور “آيرم “در زندان نهايت بدرفتاري را با او معمول داشتند. و سرانجام در روزي که “کارخان” معاون تجارت خارجي شوروي به تهران آمد و بيم آن ميرفت که خلاصي “تيمورتاش” را تقاضا کند , “پزشک احمدي” بهيار زندان و ميرغضب ديکتاتوري پهلوي با آمپول سمي در حالي که “تيمورتاش” آن مرد مقتدر و مغرور به سختي زاري ميکرد و ميگريست به زندگي پر ماجرايش پايان داد. “تيمورتاش” در سن پنجاه و چهار سالگي توسط همان نيروي خارجي تدارک ديده شد که پيش از اين “قائم مقام” و “اميرکبير” را نيز به قتل رسانده بودند. گيريم که “تيمورتاش” با تمام قابليتهاي خود به اندازه آنان نبود…
پی نوشت:
*این نوشته اقتباسی است از: کتاب “کشته گان بر سر قدرت” اثر مسعود بهنود
و کتاب “این سه زن” اثر مسعود بهنود
** منبع عکس: ویکیپدیا فارسی
*** منبع عکس: کتاب “کشته گان بر سر قدرت” اثر مسعود بهنود


0 responses تا اینجا
There are no comments yet...Kick things off by filling out the form below.